تلخی های زندگی را پایانی نیست

  واي، باران؛ باران؛


شيشه پنجره را باران شست.


از دل من اما،


چه کسي نقش تو را خواهد شست؟


من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،


و ندائي که به من مي گويد:


"گر چه شب تاريک است


دل قوي دار،


سحر نزديک است

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:15 توسط سحر| |

وحشت از عشق که نه


ترس ما فاصله هاست *


وحشت از غصه که نه


ترس ما خاتمه هاست


 ترس بیهوده نداریم صحبت از خاطره هاست *


صحبت از کشتن نا خواسته ی عاطفه هاست


* کوله باریست پراز هیچ که بر شانه ی ماست


* گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست *

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:30 توسط سحر| |

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:58 توسط سحر| |

حالا كه تو دوستم نداري چه كنم؟

با درد بزرگ بي قراري چه كنم؟

 

گيرم كه كنم عشق تو از سينه برون

با اين همه زخم يادگاري چه كنم؟

 

نيست ترسم فقط از تنهايي

با حسرت تلخ اين جدايي چه كنم؟

 

پر بود هواي دلم از دلتنگي

گفتي كه كنم دل از تو خالي چه كنم؟

 

اينجا كه نفس كشيدنم اجباريست

با قصه ي جبر زندگاني چه كنم؟

 

رفتي و شدم من پر از اين فكر غريب

حالا كه تو دوستم نداري چه كنم؟

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:53 توسط سحر| |

 

نوشته شده در جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:35 توسط سحر| |

مــــاه را

بیشــــتر از همه دوست می داشتی

و حالا

ماه هر شب

تـــو را به یاد مـــن می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این مــــاه

با هیچ دســـتمالی

از پنجــــره پــاک نمی شـــود!!...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:16 توسط سحر| |

دسـت هایم تـو را می بینند...

چشـمانم لمسـت می كنند...

و لبهـایم تـو را می بوینـد...!

اجـزایم گُم شـده اند!

حكایـت تنهـایی روزهاسـت كه با ماســت...

از خـودم جـدایم

تنــها!

اما به تـو پیوســته!

 پیـوندم بزن...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:15 توسط سحر| |

صدای قــلــــب نیست ...

 

صدای پای تو است كه شب ها در سینه ام می دوی ....!!

 

كافیست كمی خسته شوی .....

 

كافیست كمی بایستی ....!


نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:14 توسط سحر| |

خدای من!


کوله بارم اگرچه از توشه راه، تهی است، انباشته از توکل که هست!


اگرچه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است.

 
اگرچه دستم از آنچه کرده است می لرزد و اگرچه موریانه های بیم ، استواری پاهایم

 را سست کرده است،

 

 دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو

اگرچه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند، 


 آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد.

 
اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده است،


 نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است.


اگر دانه وجودم در زیر خاکهای غفلت و نسیان،


 در اشتیاق دیدار خورشید تو، شکفتن را از یاد برده است،


 عرفان کرامت و بخششت هرلحظه بر دیواره تن خسته ام آونگ می شود.


اگر معصیت من، میان من و تو حجاب می شود،


 اعتقاد به کرم تو پرده می دراند و دیوار می شکند.


در زیر بار سنگین گناه،


 دلخوشیم به دستهای مهربان توست.

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:16 توسط سحر| |

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:47 توسط سحر| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ